شكار و ماهيگيري


+ توله شکاری

سلام من برگشتم بعد از این همه مدت

یادش بخیر پارسال یه  توله شکاری آوردم  که اوایل امسال هفت تا بچه زایید بیچاره مریض شد خودشو بچه هاش مردن ناراحت    

گوگوری 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مسابقه ماهیگیری سال 87

با سلام خدمت تمام عزیزان و دوستان گرامی  من برگشتم بغل

ببخشید یه مدت به روز نکردم چون گرفتاری زیاد شده بود

بهار سال 87 یه مسابقه ماهی گیری تو سنگ چین بندر کیاشهر گذاشته شد که بیشتر هم ماه سفید صید میشد البته اسمش فقط مسابقه بود چون اکثر افرادی که اونجا برای گرفتن ماهی سفید میان قصد امرار معاش دارن و درامد دیگه ای ندارن بعضی ها هم مثل من و امثال من واسه تفریح میرن

طول سنگ چین حدود یک کیلومتر هست که تو دریا پیشروی کرده و تنها رو نوک این سنکچین از جاهای دیگه بیشتر ماهی بالا میاد که جای معدود افراد خاصه مثلا اگه یه غریبه از شهر دیگه بیادو  رو نوک ماهیگیری کنه برونش میکنن و یا اگه نره دعوا میشه و چوبش تو آب میوفته خلاصه وضعیه که نگو و نپرس ما هم که بچه همینجاییم رو نوک نمیریم چون همونطور که گفتم کسایی که رو نوک ماهیگیری میکنن بیشتر برای امرار معاش ماهی گیری میکنن به قول معروف ما یه دونه ماهیمونو میخوایم که هرجا بمونیم میگیریم نگرفتم هم برامون مهم نیست

سال 87 من نتونستم زیاد به ماهی سفید گیری برم و تنها روز هم که رفتم همین روز به اصطلاح مسابقه بود که چیزی هم گیرم نیومد  ولی امسال ماهی سفید خوب گرفتم

این رو هم بگم که روزای جمعه رو این سنگچین  جای سوزن انداختن نیست

عکسایی از مسابقه ماهیگیری سال 87 واستون گذاشتم

با تشکر مهدی رخ

عکس : مهدی رخ

 

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اولين‌ دوست‌ من

نوشته‌: گري‌ پانس‌ / ترجمه‌: سارا ديانت‌
   
    من‌ در اكثر اوقات‌ دوران‌ بچگي‌ خود، پسركي‌ تنهابودم‌. مشكلات‌ خانوادگي‌، خجالتي‌ بودن‌ بيش‌ از حد ودر نتيجه‌ فقدان‌ روابط درست‌ اجتماعي‌ باعث‌ شده‌بود كه‌ بچه‌اي‌ منزوي‌ و گوشه‌گير بار بيابم‌ و اكثر اوقات‌به‌ تنهايي‌ پناه‌ مي‌بردم‌ و تنها بودم‌. شكار تنها راه‌ورود من‌ به‌ دنياي‌ شگفتي‌هاي‌ طبيعت‌ بود و احساس‌مي‌كردم‌ كه‌ از اين‌ راه‌ به‌ دنياي‌ آزاد و رستگاري‌مي‌رسم‌.
    از سن‌ ‌ 12  سالگي‌ من‌ به‌ شكار پرندگان‌ وماهيگيري‌ پرداختم‌. در جنگلها و محيطهاي‌ باز و خرم‌زندگي‌ مي‌كردم‌، نفس‌ مي‌كشيدم‌ و از شكار وماهيگيري‌ لذت‌ مي‌بردم‌. يك‌ روز قبل‌ از تعطيلات‌آخر هفته‌ به‌ جنگل‌ مي‌رفتم‌ و تمام‌ دو روز تعطيلي‌هفته‌ را در جنگل‌ مي‌گذراندم‌!
    با وجود تمام‌ اينها، در آن‌ زمان‌ به‌ اندازه‌ حالامعناي‌ تنهايي‌ و انزوا را درك‌ نمي‌كردم‌ و از تنها بودن‌خود لذت‌ نمي‌بردم‌. در آن‌ طبيعت‌ شگرف‌، زيبائيهاي‌زيادي‌ وجود داشت‌ كه‌ مرا مجذوب‌ مي‌كرد، تماشاي‌انوار زيباي‌ خورشيد از ميان‌ برگ‌ سبز درختان‌;حركت‌ نرم‌ و خرامان‌ يك‌ آهو در زير نور صبحگاهي‌و... در هنگام‌ مشاهده‌ اين‌ صحنه‌هاي‌ زيبا هميشه‌ دلم‌مي‌خواست‌ كه‌ يك‌ نفر كنارم‌ باشد تا به‌ او بگويم‌:
    ـ نگاه‌ كن‌، ببين‌ چقدر قشنگ‌ است‌!
    اما هيچ‌ گاه‌ كسي‌ همراهم‌ نبود.
    به‌ هر حال‌، مدتي‌ بعد بود كه‌ با پايك‌پ آشنا شدم‌.فصول‌ شكار مرغابي‌ فرارسيده‌ بود. آن‌ روز ساعت‌ ‌ 3صبح‌ از خواب‌ بيدار شدم‌ و از خانه‌ خارج‌ شدم‌ و پياده‌به‌ سوي‌ محوطه‌ جنگلي‌ به‌ راه‌ افتادم‌. به‌ كنار رودخانه‌كه‌ رسيدم‌، راه‌ رودخانه‌ را پيش‌ گرفتم‌ تا به‌ جنگل‌رسيدم‌.
    راه‌ رفتن‌ در آن‌ تاريكي‌ بسيار دشوار بود. پس‌ ازاينكه‌ حدود  2  كيلومتر راه‌ را طي‌ كردم‌، احساس‌ كردم‌ساحل‌ رودخانه‌ شبيه‌ زمين‌ باتلاقي‌ شده‌ و تصميم‌گرفتم‌ از آنجا فاصله‌ بگيرم‌ و روي‌ زمين‌ سفت‌تري‌راه‌ بروم‌.
    اما گل‌ و لاي‌ زير پاي‌ من‌ ليز و چسبناك‌ بود.ناگهان‌ تعادلم‌ را از دست‌ دادم‌ و افتادم‌. به‌ زحمت‌شروع‌ به‌ تقلا كردم‌. با يك‌ دست‌ اسلحه‌ام‌ را نگه‌داشته‌ بودم‌ و با دست‌ ديگر ريشه‌هاي‌ درختان‌ راچنگ‌ مي‌زدم‌ تا خودم‌ را از آن‌ زمين‌ باتلاقي‌ نجات‌دهم‌. با زحمت‌ بسيار خود را از گل‌ و لاي‌ باتلاقي‌نجات‌ دادم‌ و درست‌ وقتي‌ كه‌ مي‌خواستم‌ نفس‌ راحتي‌بكشم‌، در حالي‌ كه‌ هنوز روي‌ زمين‌ دراز كش‌ بودم‌،ناگهان‌ صداي‌ زوزه‌اي‌ از نزديك‌ صورتم‌ شنيدم‌. آه‌،خدايا گرگ‌ بود؟ يك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ گرگ‌ است‌.براي‌ لحظه‌اي‌ از وحشت‌ خشك‌ شدم‌. اما گرگ‌ نبود.اصلا صدايي‌ كه‌ مي‌شنيدم‌ شبيه‌ زوزه‌ گرگ‌ نبود. بعدفكر كردم‌ نكند خرس‌ باشد! در آن‌ محيط ناامني‌ وساحل‌ شيب‌دار رودخانه‌ كه‌ هر لحظه‌ امكان‌ داشت‌دوباره‌ ليز بخورم‌ و به‌ درون‌ گل‌ و لاي‌ بيفتم‌، با عجله‌دست‌ در جيب‌ خود كردم‌ تا فشنگي‌ را دربياورم‌ و درتفنگ‌ بگذارم‌. بعد اسلحه‌ را به‌ سوي‌ صدا نشانه‌گرفتم‌ و مي‌خواستم‌ شليك‌ كنم‌ كه‌ ناگهان‌ هدف‌ درمقابل‌ چشمانم‌ ظاهر شد. وقتي‌ كه‌ فهميدم‌ لوله‌ اسلحه‌را به‌ سوي‌ چه‌ چيزي‌ نشانه‌ گرفته‌ام‌، اسلحه‌ را پايين‌آوردم‌ و از تصميم‌ خود منصرف‌ شدم‌.
    حيواني‌ كه‌ مقابلم‌ قرار داشت‌، كنار ساحل‌ روي‌سنگي‌ نشسته‌ بود و به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد. آن‌ يك‌ سگ‌بود يك‌ سگ‌ بزرگ‌ و سياه‌; ولي‌ به‌ هر حال‌ فقط يك‌سگ‌ بود.
    اسلحه‌ را كاملا پائين‌ آوردم‌ و گل‌ و لاي‌ را از دورچشمانم‌ پاك‌ كردم‌. بعد از سگ‌ پرسيدم‌:
    ـ صاحب‌ تو چه‌ كسي‌ است‌؟
    سگ‌ حركتي‌ نكرد و من‌ كمي‌ از ساحل‌ فاصله‌گرفتم‌ و به‌ سوي‌ جنگل‌ زياد زدم‌:
    ـ آهاي‌، اين‌ سگ‌ مال‌ كيه‌؟
    اما در جواب‌ فريادم‌ هيچ‌ صدايي‌ نيامد. به‌ سگ‌گفتم‌:
    ـ پس‌ تو صاحب‌ نداري‌.
    اما سگهاي‌ ولگرد معمولا ترسو و گرسنه‌ هستند;ولي‌ اين‌ سگ‌ معلوم‌ بود كه‌ كاملا سير است‌ و در ضمن‌يك‌ قلاده‌ و كت‌ ضخيمي‌ نيز به‌ تن‌ دارم‌! سگ‌همانطور به‌ من‌ نزديك‌ شد و كنارم‌ ماند. گفتم‌:
    ـ خوب‌، حالا من‌ با توچه‌ كار كنم‌؟
    ناگهان‌ فكري‌ به‌ ذهنم‌ رسيد:
    ـ مي‌خواهي‌ با من‌ شكار بيايي‌؟
    به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ سگ‌ با كلمه‌ پشكارپآشناست‌. چون‌ به‌ محض‌ اينكه‌ اين‌ سؤال‌ را پرسيدم‌،دم‌ خود را در هوا بالا گرفت‌ و آن‌ را تكان‌ داد و بعد درامتداد رودخانه‌ به‌ راه‌ افتاد.
    من‌ قبلا هرگز با يك‌ سگ‌ به‌ شكار نرفته‌ بودم‌ولي‌ حالا به‌ دنبال‌ سگ‌ راه‌ افتادم‌. حالا هوا به‌ قدركافي‌ روشن‌ شده‌ بود كه‌ بتوانيم‌ براي‌ شكار تيراندازي‌كنيم‌. بنابراين‌ تفنگم‌ را آماده‌ كردم‌. كمي‌ كه‌ جلوتررفتيم‌، ديدم‌ دو مرغابي‌ در آسمان‌ بالاي‌ رودخانه‌پرواز مي‌كنند.
    تفنگ‌ را بالا آوردم‌ و لوله‌ آن‌ را به‌ سمت‌ مرغابي‌سمت‌ راستي‌ نشانه‌ گرفتم‌ و ماشه‌ را كشيدم‌. صداي‌بلند برخاست‌ و گلوله‌ به‌ هدف‌ خورد و مرغابي‌ به‌درون‌ آب‌ رودخانه‌ افتاد.
    قبلا وقتي‌ كه‌ پرنده‌اي‌ را در بالاي‌ آب‌ رودخانه‌شكار مي‌كردم‌ و حيوان‌ به‌ درون‌ آب‌ مي‌افتاد، چون‌نمي‌توانستم‌ خودم‌ به‌ درون‌ آب‌ بروم‌، بايد آنقدر صبرمي‌كردم‌ تا جريان‌ آب‌، پرنده‌ را به‌ ساحل‌ بياورد.
    اما اين‌ بار فرق‌ مي‌كرد. چون‌ به‌ محض‌ اينكه‌شكار به‌ درون‌ آب‌ افتاد، هنوز بوي‌ باروت‌ در هوا به‌مشام‌ مي‌رسيد كه‌ سگ‌ جستي‌ زد و خود را به‌ آب‌رساند و شناكنان‌ به‌ سوي‌ اردك‌ رفت‌. او به‌ آرامي‌پرنده‌ را به‌ دهان‌ گرفت‌ و شناكنان‌ به‌ سوي‌ من‌برگشت‌. از ساحل‌ شيب‌دار رودخانه‌ بالا آمد ومرغابي‌ را جلوي‌ پاي‌ راست‌ من‌ گذاشت‌. بعد چندقدمي‌ عقب‌ رفت‌ و در حالي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسيد آماده‌به‌ خدمت‌ است‌، روي‌ زمين‌ به‌ انتظار فرمان‌ نشست‌.
    حالا هوا كاملا روشن‌ شده‌ بود و من‌ مي‌توانستم‌قلاده‌ سگ‌ را به‌ وضوح‌ ببينم‌. با دست‌، گردن‌ سگ‌ رانوازش‌ كردم‌ و سعي‌ كردم‌ نام‌ او را از روي‌ قلاده‌اش‌بخوانم‌. سگ‌ هيچ‌ حركت‌ بازدارنده‌اي‌ نكرد و به‌ من‌اجازه‌ داد تا نام‌ او را بخوانم‌. روي‌ قلاده‌ سگ‌ نوشته‌شده‌ بود:
    ـ نام‌ من‌ پايك‌پ است‌.
    تمام‌ اطلاعاتي‌ كه‌ روي‌ قلاده‌اش‌ به‌ چشم‌مي‌خورد، همين‌ يك‌ جمله‌ بود. نه‌ آدرسي‌ وجودداشت‌ و نه‌ نام‌ صاحب‌ سگ‌ مشخص‌ شده‌ بود.
    گفتم‌:
    ـ خوب‌، پايك‌پ...
    و سگ‌ دم‌ خود را در هوا حركت‌ داد.
    ادامه‌ دادم‌:
    ـ مي‌خواهم‌ از تو تشكر كنم‌ كه‌ اردك‌ را برايم‌ آوردي‌.
    و دوستي‌ ما اين‌ چنين‌ آغاز شد. تا پايان‌ فصل‌شكار، من‌ به‌ همين‌ گونه‌ مرغابي‌ شكار كردم‌. هر روزصبح‌ به‌ كنار رودخانه‌ مي‌رفتيم‌ و پايك‌پ هم‌ آنجامنتظرم‌ بود. اواسط هفته‌ دوم‌ بود كه‌ آنچنان‌ انس‌ والفتي‌ بين‌ من‌ و پايك‌پ برقرار شده‌ بود كه‌ احساس‌مي‌كردم‌ سالهاست‌ كه‌ من‌ و او با هم‌ آشنا هستيم‌ و به‌شكار مي‌رويم‌.
    وقتي‌ كه‌ كار شكار روزانه‌ تمام‌ مي‌شد، او تا كنارپل‌ با من‌ راه‌ مي‌آمد و در آنجا ما از هم‌ جدا مي‌شديم‌.جدا شدن‌ ما به‌ اين‌ طريق‌ بود كه‌ به‌ محض‌ رسيدن‌ به‌پل‌، پايك‌پ همانجا مي‌نشست‌ و من‌ هر كاري‌ مي‌كردم‌نمي‌توانستم‌ او را راضي‌ كنم‌ كه‌ جلوتر بيايد و همراه‌من‌ به‌ خانه‌ بيايد.
    چند باري‌ هم‌ منتظر ماندم‌ تا ببينم‌ او خودش‌ كجامي‌خواهد برود; اما تلاشم‌ بي‌نتيجه‌ بود. چون‌ تا وقتي‌كه‌ من‌ از آنجا نمي‌رفتم‌، سگ‌ هم‌ همانجا مي‌ماند وظاهرا به‌ خواب‌ مي‌رفت‌! يك‌ بار به‌ كنار پل‌ كه‌رسيدم‌، من‌ از او دور شدم‌ و از پل‌ گذشتم‌ و بعد پشت‌يك‌ ساختمان‌ مخفي‌ شدم‌ تا ببينم‌ سگ‌ به‌ كجامي‌رود، ابتدا پايك‌پ آنقدر آنجا ماند تا من‌ كاملا ازنظر محو شدم‌ و بعد دوباره‌ در امتداد رودخانه‌ به‌سوي‌ شمال‌ به‌ راه‌ افتاد و به‌ جنگل‌ رفت‌.
    اگر چه‌ زندگي‌ پايك‌پ برايم‌ مرموز بود، ولي‌اوقاتي‌ كه‌ ما با هم‌ بوديم‌، بسيار لذت‌بخش‌ بود و ما به‌دوستان‌ خوبي‌ تبديل‌ شديم‌. من‌ براي‌ پايك‌پ يك‌ساندويچ‌ تخم‌مرغ‌ جداگانه‌ درست‌ مي‌كردم‌ و اوقاتي‌كه‌ براي‌ شكار مرغابي‌ در هوا نبود، با او حرف‌ مي‌زدم‌و درددل‌ مي‌كردم‌. بله‌، برايش‌ حرف‌ مي‌زدم‌. پايك‌پمي‌نشست‌ و سر بزرگش‌ را روي‌ زانوي‌ من‌مي‌گذاشت‌، چشمهاي‌ بزرگ‌ قهوه‌اي‌ رنگش‌ را بالامي‌گرفت‌ و به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد و من‌ هم‌ نوازشش‌مي‌كردم‌ و تمام‌ مشكلات‌ و غمهاي‌ خود را برايش‌مي‌گفتم‌...
    در تعطيلات‌ آخر هفته‌ كه‌ من‌ شبها نيز در جنگل‌مي‌ماندم‌، پناهگاهي‌ براي‌ خود درست‌ مي‌كردم‌ وآتشي‌ بر پا مي‌داشتم‌. پايك‌پ هم‌ كنار لحاف‌ من‌مي‌خوابيد. صبح‌ كه‌ از خواب‌ بيدار مي‌شدم‌، مي‌ديدم‌كه‌ او هنوز در كنارم‌ خواب‌ است‌.
    به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ پايك‌پ هميشه‌ در زندگيم‌حضور داشته‌ است‌. اما يك‌ روز صبح‌، ديگر او رانديدم‌. هميشه‌ صبحها كنار پل‌ منتظر او مي‌ماندم‌ تابيايد. اما اين‌ بار هر چه‌ منتظر ماندم‌ نيامد. روزهاي‌بعد هم‌ نيامد. با خودم‌ فكر كردم‌ نكند با اتومبيلي‌تصادف‌ كرده‌ و مرده‌ باشد! بعد انديشيدم‌ كه‌ شايدصاحبش‌ از آن‌ حوالي‌ نقل‌ مكان‌ كرده‌ است‌. ولي‌ هرچه‌ كه‌ بود من‌ هيچ‌ خبري‌ از او به‌ دست‌ نياوردم‌. واقعادلم‌ برايش‌ تنگ‌ شده‌ بود و از ته‌ دل‌ از نبودنش‌ غصه‌مي‌خوردم‌.
    كم‌كم‌ بزرگ‌ شدم‌ و وارد مراحل‌ پيچيده‌تري‌ اززندگي‌ يك‌ انسان‌ شدم‌. اشتباهات‌ بسياري‌ در زندگي‌مرتكب‌ شدم‌، اشتباهاتي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ از هر انسان‌جوان‌ و كم‌تجربه‌اي‌ سر بزند. مدتي‌ بعد، با سگهاآشنايي‌ بيشتري‌ پيدا كردم‌. چند سگ‌ خريدم‌. باسگهاي‌ آلاسكايي‌ آشنا شدم‌ و در سفري‌ به‌ پآلاسكاپ،با آنها سورتمه‌ سواري‌ كردم‌...
    پس‌ از اولين‌ سفرم‌ به‌ پآلاسكاپ، به‌ خانه‌ برگشتم‌ وتعدادي‌ سورتمه‌ آلاسكايي‌ با خود آوردم‌ و از آنجايي‌كه‌ يكي‌ از آشنايان‌ من‌ يك‌ فروشگاه‌ لوازم‌ ورزشي‌داشت‌، سورتمه‌ها را براي‌ نمايش‌ عمومي‌ در آنجاگذاشتم‌.
    آن‌ روز عصر پيرمردي‌ به‌ فروشگاه‌ آمد كه‌ روي‌صندلي‌ چرخدار نشسته‌ بود. من‌ در مورد يكي‌ ازسگهايم‌ به‌ نام‌ پكوكي‌پ تعريف‌ كردم‌ و گفتم‌ كه‌ آن‌سگ‌ چطور در سرماي‌ كشنده‌ پآلاسكاپ جان‌ مرانجات‌ داد. وقتي‌ كه‌ داستانم‌ تمام‌ شد، متوجه‌ شدم‌ كه‌پرده‌ از اشك‌ چشمان‌ پيرمرد را فراگرفته‌ است‌.
    او سري‌ تكان‌ داد و به‌ سوي‌ من‌ آمد و دستم‌ رافشرد و گفت‌:
    ـ من‌ هم‌ سگي‌ داشتم‌ كه‌ مثل‌ پكوكي‌پ شما، براي‌ من‌فداكاري‌ كرد.
    گفتم‌:
    ـ آه‌، مگر شما هم‌ سورتمه‌ سواري‌ مي‌كرديد؟
    او سرش‌ را تكان‌ داد و گفت‌:
    ـ نه‌، نه‌ مثل‌ شما. من‌ نزديك‌ رودخانه‌اي‌ كه‌ در اين‌حوالي‌ است‌، زندگي‌ مي‌كردم‌ كه‌ براي‌ مدتي‌ به‌ جنگ‌اعزام‌ شدم‌. يك‌ سگ‌ شكاري‌ داشتم‌ كه‌ خودم‌ آن‌ رابزرگ‌ كرده‌ بودم‌ و هميشه‌ با او به‌ شكار مي‌رفتم‌.وقتي‌ كه‌ به‌ جنگ‌ رفتم‌، مجروح‌ شدم‌ و بعد قدرت‌پاهايم‌ را از دست‌ دادم‌ و براي‌ هميشه‌ فلج‌ شدم‌. وقتي‌كه‌ از بيمارستان‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌، ديدم‌ كه‌ سگم‌منتظر من‌ است‌ او بقيه‌ زندگيش‌ را كنار من‌ گذراند.
    پيرمرد در ادامه‌ حرفهايش‌، در حالي‌ كه‌چشمانش‌ خيس‌ اشك‌ بود، گفت‌:
    ـ اگر او نبود، من‌ ديوانه‌ مي‌شدم‌. او ساعتها كنارم‌مي‌نشست‌ و من‌ برايش‌ حرف‌ مي‌زدم‌ و درددل‌مي‌كردم‌. هنوزم‌ پس‌ از سالها خيلي‌ دلم‌ برايش‌ تنگ‌شده‌ است‌.
    به‌ پيرمرد خيره‌ شدم‌. بعد صورتم‌ را برگرداندم‌ واز شيشه‌ فروشگاه‌ به‌ بيرون‌ چشم‌ دوختم‌; اما درچشمان‌ ذهنم‌ صحنه‌اي‌ را مي‌ديدم‌، صحنه‌اي‌ را كه‌ درآن‌ پسر  13  ساله‌اي‌ به‌ همراه‌ يك‌ سگ‌ و يك‌ اردك‌شكار شده‌، در كنار رودخانه‌ راه‌ مي‌روند.
    پيرمرد هم‌ از همان‌ رودخانه‌ حرف‌ مي‌زد و درمورد زماني‌ كه‌ به‌ جنگ‌ رفته‌ بود، مي‌گفت‌. همه‌ چيز،هم‌ زمان‌ و هم‌ مكان‌، كاملا جور و مطابق‌ تصوير ذهني‌من‌ بود!
    گفتم‌:
    ـ سگ‌ شما، آيا نامش‌ پايك‌پ نبود؟
    پيرمرد لبخندي‌ زد و حرفم‌ را تصديق‌ كرد. بعد باتعجب‌ گفت‌:
    ـ اما شما چطور نام‌ او را مي‌دانيد؟... آيا او رامي‌شناختيد؟
    حالا مي‌فهميدم‌ كه‌ چرا پايك‌پ مرا ترك‌ كرد وديگر به‌ سراغم‌ نيامد. صاحبش‌ از جنگ‌ برگشته‌ بود واو كارهاي‌ مهمتري‌ براي‌ كمك‌ به‌ يك‌ انسان‌ ناتوان‌داشت‌. به‌ سوي‌ پيرمرد برگشتم‌ و در جواب‌ سؤالش‌گفتم‌:
    ـ بله‌، او را مي‌شناختم‌. او دوست‌ من‌ بود.

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

changar

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد