شكار و ماهيگيري


+ يک تجربه

قبل از هر چيز بايد عذر خواهي كنم براي دير اپ شدن و اين هيچ دليلي نداشت جز مشكلات فني ، به هر حال به بزرگواريه خودتون ببخشيد !!! راستش با جدي شدن آنفولانزا من 14 بهمن آخرين شكار رو هم رفتم و تفنگ رو بوسيدم گذاشتم كنار و خدا رو شاكرم كه از اين محلكه جان سالم به در بردم . راستی اين روهم بهتون بگم که ديروزاخبار اعلام کردکه يک جفت قو بر اثرآنفولانزا مردن اين در حالیه که که روز تاسوعا در  کياشهر يک قو بر اثر آنفولانزا سقوط کرد تو خونه يک شهر وند محترم که با برقراری ارتباط با پليس ۱۱۰ مشکل حل شد .

مهماني به نام واشك ( دليجه )

در يكي از روزهاي شهريور ماه 1384 مشغول كندن علفهاي هرز باغ كيوي بوديم علف هرز چه عرض كنم درخت هرز بگم بهتره  خلاصه با داس و تبر به جون اين علف ها افتاده بوديم كه يه چيزي توجه من و داداشم رو جلب كرد ، واشك بود كه بين لوله هاي آبياري كيوي اين ورو اونور ميرفت و هر ازچند گاهي فرود ميومد و بعد از 30_40 ثانيه از دوباره رو لوله مي نشست  چند بار با استفاده از علف هاي بلند ، حدود 3 الي 4 متري بهش نزديك شديم كه به قول خودمون با دست بگيريمش اما نشد بلافاصله يه فكري به نظرم رسيد كه چه طور بگيريمش تو يه فيلم اين روش رو ديده بودم داداشم چند متر تور نايلوني آورد كه هر چيزي بهش ميخورد بلااستثنا بهش گير مي كرد  يه ياكريم رو كه از قبل داشتيم آورديم خلاصه كارمون به جايي نكشيد شب اومديم خونه از اون روز به بعد بارون باريد و ما هم ديگه سر باغ نرفتيم

 بعد از ده روز از اون ماجرا رفتم سر باغ كه به كيوي ها رسيدگي كنم كه ياد اون تله اي كه همونجا رها كرده بوديم افتادم از دور يه نگاه بهش انداختم ديدم داره تكون ميخوره باورم نميشد فكر كردم موشي ، ماري ، چيزي توش گير كرده رفتم جلو تر ديدم يه واشك بسيار خوشكل ( بعدها فهميدم كه ماده بود ) توش افتاده و سالم سالمه خلاصه با كلي هيجان و احتياط زياد 2 ساعت تمام كارم اين شد كه اونو باز كنم با كلي بد بختي چشمش رو پوشوندم و شروع به بريدن تور كردم بعد از باز كردن مثل يه بچه قنداقش كردم و گذاشتمش تو ساك ، زيب ساك رو هم بستم آوردمش خونه خيلي با شكوه بود تمام سعيش رو ميكرد تا دست منو نوك بگيره حتي از شدت تلاش بدنش ميلرزيد همونطور كه تو قنداق بود يه تيكه گوشت كوچيك رو نوك چاقو گذاشتم جلوش گرفتم با پررويي تمام خوردش و منتظر بعديش موند اوايل  تو قفس نگهش داشتم تا اينكه با راهنماييي هاي عمو  محمد عزيز كه خيلي به من كمك كرد يه نشيمن و يه پاچه بند براش درست كردم  جالب اينجا بود كه از روز اول نشيمن رو دوست داشت .

عكس دليجه روي نشيمن :

من تا به حال غذا خوردن يه پرنده شكاري رو نديده بودم يعني ديده بودم اما تو فضاي باز و از فاصله نسبتا دور يه بار يه گنجشك رو با پر بهش دادم فكر كردم با پر ميخوردش اما ديدم كه نه نشست دونه دونه پرهاشو كند بعد خورد تمام انباري پر پر شده بود جاتون خالي پدرم در اومد تا پرها رو جمع كنم چند ماه ازش نگه داري كردم چون مي دونستم اين نگهداري دائمي نيست و مثل تمام چيز هاي ديگه يه روز تموم ميشه خيلي مواظب شاهپرهاش بودم تا آسيبي نبينه تا در صورت لزوم بتونم ولش كنم . و در اين ميان به هر مشكلي كه بر مي خوردم عمو محمد برام حل ميكرد  خيلي به من عادت كرده بود  وقتي ميومدم تو انباري بي قراري ميكرد كاملا رو دست رامش كرده بودم حتي گذاشت چند بار لمسش كنم مي خواستم كم كم وارد مرحله طبله بشم كه يه مسافرت برامون پيش اومد و با خانواده به مسافرت رفتيم و به يكي از دوستهاي برادرم سفارش كردم كه بياد و به اين پرنده غذا بده من تو مسافرت يه جفت بال ياكريم هم تهيه كردم كه وقتي بر مي گردم طبله رو بهش ياد بدم اما وقتي برگشتم ديدم اصلا منو نمي شناسه ازم مي ترسه حتي از دست هم غذا نمي خورد هميشه پشت نشيمن مخفي ميشه .  به اون دوستمون زنگ زدم و ماجرا رو ازش سوال كردم وقتي داستان رو شنيدم داشتم ديونه ميشدم چشام سياهي رفت اصلا نمي دونستم چي كار كنم  اين پسره يه شب پدرش رو هم با خودش آورد ، باباش پرنده باز بود ، اين واشك مارو با دست مي گيره آخه يكي نبود بهش بگه بنده خدا مگه قناري يا مرغ عشقه كه با دست مي گيريش هر كاري كردم به راه نيومد ديگه مجبور شده بودم كه غذا رو براش بزارم تا خوش بخوره هر دفعه با گريه انباري رو ترك ميكردم از اينكه با اشتباه يه نفر تمام زحماتم به حدر رفته بود لجم مي گرفت و من كاري نمي تونستم بكنم .

عكس دليجه روي دست من :

بلاخره تصميم كبري رو گرفتم و اون اين بود كه آزادش كنم اول با مخالفت خانواده مواجه شدم  پدرم مي گفت كه چرا نمي فروشينش نه به اونكه ميريد شكار پرنده هاي ديگه رو مي كشيد نه اين كه حس طبيعت دوستي بهتون دست داده ، راستش حق داشت خلاصه برديمش همونجا كه گرفته بوديم شب رو نگهش داشتيم صبح اول يه غذا بهش داديم بعد چند تا عكس باهاش گرفتيم بعد ولش كرديم رفت روي لبه حسار نشست چند دقيقه وايستاد انگار كه باورش نميشد از دست نخ 20 سانتي و پاچه بند چرمي راحت شده و ميتونه آزادانه پرواز كنه فكر ميكرد كه بازم اسيره و اگه بپره با سر مي خوره زمين داداشم بهش نزديك شد دستش رو دراز كرد كه بگيردش دستش كه حدود 5 سانتي واشك كه رسيد  با يه مانور سريع از لابلاي درخت هاي پرتقال اوج گرفت خيلي با شكوه بود واقعا زيبا بود

الان كه فكرش رو مي كنم مي بينم كه واقعا خيلي جرات به خرج دادم كه پول يه دو لول رو هم رو (كه من براش مي ميرم) ولش كردم رفت از خودم خوشم اومد انتظار چنين كاري رو از خودم نداشتم به هر حال جو ديگه بگير نگير داره به ياد اون ضرب المثل كه ميگه : آدم رو سگ بگيره اما جو نگيره

اينجا جا داره از  عموي عزيز ( پرندگان شكاري ) كمال تشكر رو بكنم كه تجربيات خودش رو در اختيار من قرار داد تا من هم بتونم هر چند كو تاه لذت قوش داري رو بكشم با با رفتار هاي استسنايي اين پرنده هاي زيبا بيشتر آشنا بشم .

نوشته شده توسط مهدي رخ در ساعت 11:12 am  28/10/1384  رشت .  

دليجه هنگام رها سازي :

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فشنگ اويس ـ مهدی

سابق بر اين ، كساني كه در جنگ ها شركت مي كردند ، معمولا براي كشتن افراد از اسلحه ي آتشين ، از قبيل تفنگ هاي دولول ، ساچمه اي و ورندل و تفنگي به نام ، تفنگ حسن موسي ، استفاده مي نمودند اما چرا اين تفنگ به نام تفنگ حسن موسي معروف شده بود ؟ براي اينكه اين تفنگ حسن موسي تفنگي بود دراز و يك تير كه سازنده اش مردي بود به نام حسن موسي ، يعني حسن موسي نامي اين تفنگ رو مي ساخت و چنان چه حسن موسي اين تفنگ رو نمي ساخت ، كسي ديگري نبود كه بجاي او بسازد . چون اگر مي بود و مي ساخت ،  ديگر آن تفنگ به نام حسن موسي معروف نمي شد و معروفيت ( تفنگ حسن موسي ) به خاطر اسم سازنده آن است . مثل فشنگ اويس _ مهدي كه حكايتش از اين قراره :

در اين فصل توكا هاي سياه و قهوه اي به ايران مهاجرت مي كنند و بيشتر به مناطق ساحلي درياي خزر كه داراي آب و هواي معتدلي مي باشد مي آيند تا زمستان گذراني كنند توكا هاي سياه به مراتب بزرگ تر و درشتر و بسيار باهوش تر از توكا هاي قهوه اي مي باشند توكا هاي سياه رو مي شه با تفنگ ساچمه زني شكار كرد از اين لحاظ ميگم ميشه كه ارزش تير خالي كردن رو داره يعني از لحاظ جثه ميشه براش تير خالي كرد برعكس توكاي قهوه اي ما ديديم ، نه ، شكار تو كاي سياه كار حضرت فيله  و هر دفه كه شكار مي ريم يا اصلا نمي زنيم يا يكي ميزنيم اونم بعد از ساعت ها تعغيب و گريز ولي اگه بخوايم براي تو كاي قهوه اي خالي كنيم خيلي ميشه زد ولي اصلا ارزش نداره اينجا بود كه ايده فشنگ اويس _ مهدي به كلم زد كه چرا با تعداد ساچمه كمتر و باروت كمتر تو كا هاي قهوه اي رو شكار نمي كنيم يك بار براي فردا صبح من و پسر عموم اويس يه تير رو باز كرديم ساچمه و بارو تش رو يه دو اندازه مساوي تقسيم كرديم يعد از اونجايي كه ساچمه و باروت نصف شده بود مقداري از پوكه اضافه بود پس در نتيجه بريده شد در كل از يك فشنگ دو تا فشنگ درست كرديم فردا كه من به شكار رفتم يه من منطقه هم كنار آب بود هم بقلش چند تا درخت و بوته تمشك  بود كه توش توكا قهوه اي زياد نشسته بود من فشنگ رو عوض كردم و فشنگ مزبور رو تو تفنگ قرار دادم چند لحظه نگذشت كه از تو آب يه چنگر خيني پر گرفت اين پر گرقتن و نشستن همش دو ثانيه طول كشيد و من تواين دو ثانيه اين موضوع فكر مي كردم كه اويس به من گفت اگه اين فشنگ رو گذاشتي  بعد به جاي توكا ، گواد (ابيا ) پر گرفت چي كار مي كني من هم بهش گفته بودم خالي مي كنم شايد يه ساچمه بهش گرفت كه عين همين ماجرا پيش اومد ولي به جاي  گواد چنگر خيني پر گرفت من هم دلم رو زدم به دريا ماشه رو چكوندم چنگر نشست تو آب ، ازش بگذريم ، نكته جالب اينجا بود كه (زماني كه براي گرفتن كپور دانه هاي گندم رو تو آب مي پاشي با يه نظم خاص به آب ميوفته و صداي خاصي رو هم ميده كسايي كه از اين روش استفاده كردن ميدوننن چي ميگم ) تمام ساچمه ها مثل همون دونه هاي گندم در فا صله 5 متري توي آب ريختن بعد از  اينكه فشنگ رو بيرون آوردم ديدم كه تمام باروت صحيح و سالم سر جاش هست و ساچمه ها با فشار چاشني به بيرون پر تاب شدن و گلدوني ( ود ) هم تو لوله گير كرده بود من  با ديدن اين صحنه ديگه شكم روده نداشتم . فشنگ دوم نيز به همين تر تيب خالي شد . حالا فهميديد چرا بهش فشنگ اويس _ مهدي ميگن !!!؟

نوشته شده توسط مهدي رخ  30/10/1384   در ساعت 21:40 رشت

 

پاورقي :

پارا گراف اول برگرفته شده از ( يك تحقيق تاريخي نوشته خسرو شاهاني ) مي باشد.

 

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک