شكار و ماهيگيري


+  

هديه باران

با سلام خدمت تمام عزيزان خيلي بايد ببخشيد كه نتونستم مطلبي درخور بنويسم .

 

امروز براي  اولين بار بعد از تقريبا دوماه باران درست و حسابي ميباره  منم با ديدن بارون سر از پا نمي شناسم  وخوشحال از فرار گرما به زير بارون رفتم . امروز حالم خيلي گرفته بود وخسته از زندگي بي هدف و بي ثمر بعضي از اوقات فكر ميكنم كه اگه به ماهيگيري و شكار علاقه نداشتم چه جور زندگي ميكردم، اصلا مي تونستم زندگي كنم ،  باخودم گفتم كه برم با تفنگ بادي چند تا شليك كنم شايد به آرامش برسم . رفتم  تو حياط ، به يه برگ و يه قوطي نوشابه  و چند تا چيز ديگه شليك كردم . بعد به سمت يه گربه ولگرد كه حدودا يه ساله كه پيش ماست نشونه گرفتم وبا خودم گفتم اين فقط  به درد دل دل ميخوره كه يه دفعه به گوشم صداي آشنليي رسيد  ، صداي كبوتر ( فكر كنم خارج از استان بهش كفتر چاهي ميگن ولي چون ما اينجا تو گيلان چاه نداريم وجاش جنگل داريم بهش ميگيم كبوتر جنگلي كه بعضي از اين كبوترها به دليل وضع اقتصادي بد تو جنگل مهاجرت كردن و شهر نشيني رو ترجيح دادن !!! ) يه جفت كبوتر كه روي تير برق جلوي خونمون نشسته بودن منم آروم از رو پله بلند شدم ساچمه رو تو تفنگ گذاشتم و به طرفشون رفتم ، حسابي تو حس رفته بودم با حوصله و خونسرد و به صورت خميده خودمو به پشت يه درخت كه بين من و تير برق بود  رسوندم داشتيم با اين لحظات حال ميكردم دلم نمي خواست تموم بشه ، از لابلاي شاخه ها كبوتر ها روديدم داشتن باهم حرف ميزدن دل ميدادن و قلوه مي گرفتن تفنگ رو باد انداختم مي دونستم اگه به بدنش بزنم نمي افته (همون طور كه ميدونيد كبوتر بسيار قويه وبه اين آسوني بايه تفگ بادي 4.5 چيني نمي اوفته ) و با درد ميميره البته دور از دسترس من ،  پس بايد به سر يا گردنش ميزدم ، يا ميخورد و مي افتاد يا فرار ميكرد ولي زخمي نمي شد ، گردن رو انتخاب كردم وشليك كردم  يكي به زمين افتاد و يكي پريد ( دو كبوتر يك پرواز ) با شوق به سمتش دويدم  و نارحت از اينكه اين لذت تمام شد

البته نتونستم از شكارم عكس بگيرم خوب اينم از معايب نداشتن دوربين ديجيتاله . ولی تقريبا شبيه اين بود با اين تفاوت که خال قرمز دور چشمو نداشت .

نوشته شده در 30 / 5/ 1383 توسط  مهدي رجب خواه  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک