شكار و ماهيگيري


+ شکار تمساح

با سلام خدمت تمام دوستان عزيز که با فوحش های آبدارشون من رو مورد عنايت قرار دادن راست ميگن که حقيقت هميشه خريدار داره ...

يه شوخی

در اولين فرصت عکس خرخره ام رو ميزارم تا مخافا دانلود کنند وبعد از پيرينت کردن بجون وحرس نخورن

در جواب دوستان قبل از هرچيز عموی عزير : عموجان همونطور که بهت گفتم من نصيحتت رو آويزه گوشم قرار دادم شما مگه پيش من بوديد و ديديد که من تمام کبوتر ها رو قتل وعام کردم ؟ از کجا معلوم که من تمام کبوتر هايی که پشت مگسک قرار ميدم رو بهشون شليک ميکنم مطمئن باشید اگه من بخوام تمام اين کبوتر ها رو ميزنم به نظر شما اين چه معنی داره ؟ وراستی يه چيز ديگه اون گربه رو من به سمتش شليگ نکردم فقط پشت مگسک گذاشتمش بايد اون گربه خونگی ماست ومن خيلی دوسش دارم ببخشيد راستی عموجون نفرينات اثر کرد.

دونظر

حميد:به تجربه ثابت شده آدمهائی که می تونن به راحتی حيوانات رو بکشن از آدم کشی هم ابائی ندارن و بيشتر قاتل ها ثابت شده که در کودکی و جوانی به آزار و کشتار حيوانات مشغول بوده اند. خاک برسر تو و امثال تو

ژيلا: سلام از طريق وبلاگ گربه ايرانی با شما آشنا شدم.برام خيلی عجيبه که بارون شما رو به وجد مياره! مگه شما احساس هم دارين؟ !! اصلا فکر نميکردم يک قاتل هم اينقدر روح لطيفی داشته باشه!!!! برای اين اعمال وحشی گرانه خودتون وبلاگ هم درست کرديد؟؟! واقعا که مسخرست.فقط يک چيز ميتونم بگم: از کسانی که عقده های زندگی خودشون رو با آزار و اذيت موجودات زنده خالی ميکنن تنفر دارم.....واقعا برات متاسفم مطمئن باش يه روز قاتل بزرگی خواهد شد!!!!

يکی نيست به اين آدم ها بگه که شکار با آزار واذيت حيوانات فرق ميکنه

بابا من به اون گربه شليک نکردم

من يه جا خوندم تمام شکارچی ها دوست دارن خالی ببندن

شکارتمساح :

در يكي از روزهاي بهار در خانه به صدا در آمد، پستچي پشت در بود ، بعد از امضا كردن ، پاكتي رو به من داد كه از طرف يكي از دوستان پدرم ، در آفريقاي جنوبي ، براي پدرم فرستاده بود من لحظه شماري ميكردم تا پدرم به خانه بياد تا سر پاكت رو باز كنه بلاخره انتظار تمام شد و پدرم به خانه آمد و بعداز باز كردن سر پاكت ما در پوست خود نمي گنجيديم ، يك دعوت نامه براي تمام خانواده . بعد از محيا شدن و تهيه پاس و بيليط راهي سفر شديم .پس  از يك پرواز طولاني به مقصد رسيديم در آنجا آقاي يوسف جلالي ( دوست پدرم) منتظر ما بود . با ماشين شخصي او كه يك لندي بود به سمت استراحتگاه كه حدود 250 كيلومتر با فرودگاه فاصله داشت حركت كرديم. در بين راه با آقاي جلالي راجع به محيط زيست نوع شكار ونوع ماهي ها  وبه خصوص علاقه من به شكار صحبت كرديم ، گفت كسي رو پيدا كني كه اين كاره باشه ميشه باهاش به شكار رفت وقول داد من رو به دوستش آقاي جان كالپاكس كه اصليت كانادايي داشت معرفي كنه. آقاي جان يك پيرمرد حدودا 60 ساله با موهاي سفيد وخيلي سرحال و شخصي بسيار شوخ بود. از زماني كه به اينجا اومده بود به شكار مي پرداخت اونم چه شكاري، شكار تمساح ، از شانس من چند وقت بود كه يك تمساح به اهالي يك دهكده حمله مي كرد و مسئولين محلي به پيش آقاي جان آمده بودند وقرار بود در قبال شكار تمساح اجازه ماهيگيري در درياچه را به او بدهند . من هم با كلي خواهش والتماس آقاي جلالي با او همراه شدم بعد از حدود 120 كيلومتر به روستاي مورد نظر رسيديم . در آنجا آقاي جان با كدخدا وچند نفري كه مورد حمله تمساح قرار گرفته بودند صحبت كرد تا محل دقيق حمله رو شناسايي كند من اول تصور مي كردم كه شكار تمساح بسيار آسان باشد ولي برخلاف تصور من بسيار سخت بود تا حدي كه ما به دنبال تمساح تا 40 كيلومتر طول رودخانه رو طي كرديم ولي فايده اي نداشت تمساح ها بسيار باهوشتر از اين حرفها بودن .در دو روز اول ما حتي موفق به ديدن يك تمساح هم نشديم فقط ردو پاي اونا رو ميشد ديد . با چند نفر از محلي ها اقدام به گذاشتن تله هاي ارتجاعي كرديم كه عامل محرك فنر كاميون بود و طعمه هم ران گاو .

روز سوم باد بسيار مساعد بود وما يك تمساح بزرگ رو دنبال كرديم. آقاي جان هنگامي كه تمساح در جزيره وسط رودخونه در حال آفتاب گرفتن بود از پشت سرش با شنا كردن خودش رو به تخته سنگ پشت تمساح رسوند وبعد از خالي كردن آب ،كه در داخل لوله تفنگ جمع شده بود به سمت تمساح هدف گرفت ، تمساح متوجه شد و حركت كرد تا بره تو آب اما آقاي جان بلافاصله با يه تيراونو سر جاش نشوند بعداز چند لحظه ديدم كه به سختي مي خواد هيكل بزرگش رو به آب برسونه اما من از روي ساحل يه تيربه سرش زدم .

بعدازظهر اون روز يك تمساح كوچك رو با تله گرفتيم . من اول فكر ميكردم كه اين تمساح زنده رو به جاي ديگه اي منتقل مي كنند اما برخلاف تصور من آقاي جان ، تمساح رو كشت واين تمساح رو مثل تمساح قبلي به محلي ها داد تا از پوست وگوشتش استفاده كنند.

 

اينم عکس من با آقای جان ـ نفر سمت راست منم اونموقع خيلی چاق بودم :

عكس جعلي است

برای ديدن عکس اصلی اينجا کليک کنيد

بالا رفتيم ماست بود__ پايين اومديم دوغ بود__قصه ما تقريبا دروغ بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان بالا برگرفته از مستند شكار تمساح بود البته با اندكي تغيير؟؟!!!!

 

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک