شكار و ماهيگيري


+  

سلام ببخشيد يه کم دير شد

ساعت 4 بعد از ظهر منو پسر عموم حركت ميكنيم به محل ميرسيم چند تا پرنده بلند ميشن و بلافاصله مخفي ميشن فرصت تير انداختن نداريم يك ساعتي به همين منوال ميگذره هوا داره كم كم تاريك ميشه ما هم ميريم يه شاليزاري رو پيدا كنيم كه يه كم آب گرفته و تو شب ديد داشته باشه من يكي پيدا ميكنم صد متر اونور تر، پسرعموم يكي ديگه پيدا ميكنه من روي همين كرت اولي ميشينم جلوم يه شاليزاره كه توش هيچ اب نيست اما دو طرفم شاليزارها يه كم آب گرفتن من به حالت دوزانو ميشينم لوله تفنگم رو پشت يه كم علف مخفي ميكنم از جلو برج نور شهر بدجوري تو صورت ميزنه جام خوب نيست اينو وقتي فهميدم كه پاهام داشت تو چكمه از شدت درد ميتركيد كلاه كاپشنم رو رو سرم ميكشم ، هد بند رو هم رو پسشونيم ميزرام كاملا استتار كردم هيچ پرنده اي منو نميتونه ببينه اما با تاريك شدن هوا پشه هر لحظه بيشتر ميشه الان ديكه بايد 20 جامو نيش زده باشن وضع خيلي دشواريه  زمين خيس خيسه نميشه روش نشست به ناچار زانوهامو رو زمين ميزارم آسموون هنوز روشنه و از پرنده هاي كه براي شب گذراني به شاليزارها ميان خبري نيست اين موقع ها ميمونن هوا تاريك ميشه بعد ميان ( براي امنيت بيشتر ) از دور صدايي ميشنوم فكر ميكنم غازه بلافاصله فشنگ شماره 5 رو در ميارم و شماره 4 رو ميزارم بزرگ ترين شماره اي كه دارم اما با نزديك شدنش مي بينم كه چيزي نست جز حواصيل بازم منتظز ميمونم هر از چند گاهي از تو تاريكي صداي بال پرنده ها مياد و صداي فرود اومدنشون تو اب اما اين بار صدا خيلي نزديكه برميگردم يه گله خوتكا از تاريكي بيرون ميان بي درنگ بهشون شليك ميكنم همزمان با شليك اوج ميگيرن و باز ميشن چيزي نيوفتاد حيف شايد امشب فقط همين موقعت رو داشتم ناراحتم اما هنوز اميد وار چند دقيقه بعد يه اردك از پشت سر مياد تو شاليزار كناريم ميشينه چون نشستم نميبينمش براي همين بلند ميشم آرام آرام ، با هر بار بالا اومدن محدوده تحت ديدم رو به دقت نگاه ميكنم  همه جا كاملا سياهه تو روشنايي اب هم نيست هنوز نميبينمش لوله تفگ رو يه كم از پشت علفها بالا ميارم كه باسر صداي زياد ميپره اما بازم نميبينمش پاهام خواب رفته هوا هم كاملا تاريكه و زانوهام خيس ، هوا تا حدي تاريك شده كه زمين رو به سختي ميشه ديد وقت رفتنه مسير رو حدس ميزنم و بعد پام رو رو كرت ميزارم يه قسمت كرت نبود مي افتم تو آب حالا چكمم هم از اب سرد پرشده چند كيلومتري رو تا خونه بايد پياده بريم چون دستمون خاليه راه برامون طولاني نمايش ميده تو راه همش به موقعيت هاي از دست رفته فكر ميكنم و با ناراحتي لبخندي ميزنم و پيش خودم ميگم كه شانس اوردن كه من به سمتشون تير انداختم اگه كسي ديگه اي بود معلوم نبود چه بلايي ميخواد سرشون بياد.!!!؟؟

هفته ديگه از دوباره آپ ميکنم !!

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک