شكار و ماهيگيري


+ دومين ماهي نگيري

.

پسر عموم : فردا صبح سر باغ داري ميري

من : نميدونم چي بود مگه

-         نه بگو داري ميري يا نه

-         نميدونم  شايد برم ، نه دارم نميرم

-         سر سنگ ماهي سفيد ميخوره

-         نه بابا ؟ جدي ميگي

-    ديروز هر كي بود 7 -8 تاداشت اگه ميخواي فردا صبح بياي صبح ساعت 5 بيا داداشتم رو هم نيار چون الان تازه ماهي شروع به خوردن كرده و فقط يه جا ميخوره يه عالمه آدم هم مياد بزن بزنه من فقط ميتونم يه نفر رو ببرم

با ناراحتي ميرم كه خونه تو يه اتاق تنها ميخوابم موبايل رو زنگ ميزارم فردا صبح زود پا ميشم هنوز كسي بيدار نيست من هم با پسر عموم حركت ميكنيم به سمت سنگ چين كلي آدم اونجا هست ما هم ميريم به جمع ماهي سفيد گيرا ميپيونديم ما اونجا فيلم همه رو بر ميداريم چون ماهي سفيد در اين اوايل در جاهاي خاصي ميخوره و افراد خاصي مي رن اونجا يا به اصطلاح افرادي كه حق وتو دارن . اگه كسي بياد و يه آشنا اونجا ببينه ميگه ، به سلام آقاي فلاني مخلصيم و كلي پا چه خايي براي نيم تر جا خلاصه صدف رو سر قلاب زديم و  نشستيم ساعت 7 شروع كرد به خوردن 20 -25 ماهي اومد بالا اما سهم ما هيچي نبود يكي از دوستامون اونجا بود كه دم به ساعت ميومد ازمون صدف گدايي ميكرد اونم با گردن شكسته ، خلاصه تا ساعت 9 نشتيم آفتاب سرمون رو داغ كرده بود بجز اون ده دقيقه اي كه ماهي سفيد خورد ديگه خبري نبود كه يهو صداي زنگ موبايل منو به خودم آورد گوشي رو برداشتم و  كلي بد و بيرا سرم خراب شد كه چرا منو بيدار نكردي كه باهات بيام و مابقي.. .

من و اون گردن شكسته اي كه تمام صدفها مون رو گرفت:

سنگ چين كيا شهر

من و رهواري كه ما رو به ماهي گيري ميبره :

ياماها سگ (100)

 

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک