شكار و ماهيگيري


+ چشم شور

من و پسر عموم آماده شديم كه با يه ياما ها 100 مال دوره قاجار بريم درور آفتاب تازه ميخواست غرووب كنه كه راه افتاديم.تو راه يه بار زنجير موتور افتاد كه با هزار بدبختي درستش كرديم . به خونه دوستمون  رسيديم انوم موتورش رو آورد كه يه كم از موتور ما نو تر بود .  راه افتاديم ، بعد از يه مدت دوستمون وايستاد گفت كه اين خونه سگش بازه  مواظب باشد و خودش اروم آروم راه افتاد ما هم پشت سرش حركت كرديم كه چشتون روز بد نبينه يه سگ نره غول به سمتمون حمله ور شد من داشتم با پا دورش ميكردم كه پسر عموم از ترس سرعتش رو زياد  كرد كه خورديم به موتور جلويي و جفتمون افتاديم و متور هم افتاد رو مون زانوي من داغون شد ولي اونا رو نميدونم چه بلايي سرشون اومد گلگير متور جلويي و دسته گاز و كله چراغ متور ماه پياده شد گرچه چيز به درد بخوري نبود چند تا سنگ به سگه زديم كه هنوز هم از رو نرفته بود و بر جنازه ما داشت پارس ميكرد . تا به مقصد برسيم مدام موضوع رو براي هم مرور ميكرديمو ميخنديديم .

رفتيم تو شاليزار ها نشستيم به انتظار مرغابي ها كه اونا هم نيومدن . هنگام برگشتن هوا ديگه تاريك شده بود كه ديدم پسر عموم داره داداشم رو فوش ميده دليلش رو پرسيدم گفت: داشتم ميومدم بهم گفت كه با اين داريد ميريد ؟ اين شمارو تا مقصد ميرسونه ؟ بعد هي ميگفت : گفتما نيام ....

 

نویسنده : مهدی رخ ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک